تبليغاتX
نشر کشمر: اخذ مجوز وچاپ کتاب 09159254325

 

 

گرفت  دست مرا کِتف خسته ی چمدان

مرا به راه زد این کفش های سرگردان

 

مرا که بی تو در این شهر غم گرفته عزیز

شبیه برف نشستهَ م دوسال در ایوان

 

منم همان چمدان به زور بسته شده

منم که پر شده ام  سخت از تب و هذیان

 

...هوا به قدرِ سلام مسافران سرد است

هوا  به قدر خداحافظی فصل خزان

نوارِ خیسِ تنِ جاده ای که طولانی ست

عبور نم نم کشدارِ « کاروانِ بنان »

 

پُکی عمیق به خود می زنم ، تمام مسیر

کشیده می شود از تلخی توتون به دهان

 

صدای سرفه ی یک کارخانه ی مسلول

گذشتنِ اتوبوس از مجاری خفقان

مربعی که نوشتم، اتاقِ تنهایی ست

در آخرین عدد ایستگاه پرت جهان

 

که از دری که در آن نیست ، در بیاورمت

به عقد دائمی شعرهای خود در آن

 

□□

دو تا مربع ازین لحظه فرض کن در مِه

بکش دو کلبه ی خوشبختِ محو در باران

که بی قرار نشستهَ ند و سخت منتظرند

عروسی تو شود، پر شوند از مهمان

□□□□ ...

ازین به بعد  هزاران مربع دیگر

گرفته اند به خود  ژست های شهرستان

o

بگیر و دف بزن این چند بیت را و برقص

میان کوچه و  برزن، میانه ی میدان

 

بریز گل ، چمن، ... اصلاً بلند شو بر شهر

بگیر دامن پر نقش خویش را بتکان

 

تو چشم هات : اذا زلزلت ، ... همین کافی ست

که هر کسی که تو را دیده ، خورده است تکان

 

تو چشم هات{ ... }،که من ناگهان تکان خوردم

و طعم قهوه ی چشم تو ریخت از فنجان

 

خبر رسید به یکباره بم شهید شده ست

دویده خون به تن سرد قالی کرمان

 

گریست رادیو و، بغض خسته ی ایرج

شکست توی گلو، کات شد به ‹ الرّحمان

 

... پس از دو سال رسیدم بگو چکار کنم

منِ غریب _ منِ ناگهان _ منِ ویران

 

کسی نمانده، مگر عده ای که هر شب را

بدون سقف به سر برده اند در میدان

 

کسی نمانده، و من بی تو « هیچ کس شده ام »

خلاصه ای شده بم : « کُل من علیها فان »

 

كسي نمانده ولي پرتقال خونی بم

رسيده است سرِمرزهاي بازرگان

 

به خانه آمده ام، ...آه از مربعِ من

چه مانده است به جز سایه ی خودم در آن ؟

 

چگونه در بزنم بر دری که دیگر نیست

چگونه سر به شما؟ ... آه ای سر و سامان

 

تو نیستی و،  غریبانه چشم هایت را

کنار پنجره ای کاشتیم در گلدان  

  

1384 ديماه

 

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 16:3 | لینک  |