تبليغاتX
نشر کشمر: اخذ مجوز وچاپ کتاب 09159254325

 

  

 

حق دارد اگر کمی دلش لرزیده ست

اندیشه ی سرنوشت را فهمیده ست

پروانه درست در شب میلادش

در پیله ی خویش خواب شمعی دیده ست

 

 

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 11:47 | لینک  | 

 

به هیچکس نخورد بر که صحبت از خود ماست

جناب آینه من روی صحبتم به شماست

 

دوباره وحشت نیل است و قصه ی فرعون

ولی حکایت ما قرن ها  پس از موساست

 

هزار کشتی از این نیل رد شده است ـ هنوز

من تو مانده که اعجاز در کدام عصاست

 

نداشت مایه ی پیغمبری کسی از ما

و گر نه غار حرا هم هنوز غار حراست

 

چگونه یک گره از کار خلق بگشاید

دو دستمان که تمامی عمر وقف دعاست ـ

 

دو دستمان که در پی روزنامه ی هر روز

توسلش به ستون نیازمندیهاست ؟!

  

هزار سوخته از جنگها بجا مانده ست

هنوز قصه پروانه بحث محفل ماست

 

اگر چه پر شده صد چاه از برادر ها

جهان به جلوه ی گل های یوسفش زیباست

 

درید سینه ی سهراب را ، کسی که دلش

تمام عمر فقط از خدا پسر می خواست

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 11:10 | لینک  | 

 

 

گرفت  دست مرا کِتف خسته ی چمدان

مرا به راه زد این کفش های سرگردان

 

مرا که بی تو در این شهر غم گرفته عزیز

شبیه برف نشستهَ م دوسال در ایوان

 

منم همان چمدان به زور بسته شده

منم که پر شده ام  سخت از تب و هذیان

 

...هوا به قدرِ سلام مسافران سرد است

هوا  به قدر خداحافظی فصل خزان

نوارِ خیسِ تنِ جاده ای که طولانی ست

عبور نم نم کشدارِ « کاروانِ بنان »

 

پُکی عمیق به خود می زنم ، تمام مسیر

کشیده می شود از تلخی توتون به دهان

 

صدای سرفه ی یک کارخانه ی مسلول

گذشتنِ اتوبوس از مجاری خفقان

مربعی که نوشتم، اتاقِ تنهایی ست

در آخرین عدد ایستگاه پرت جهان

 

که از دری که در آن نیست ، در بیاورمت

به عقد دائمی شعرهای خود در آن

 

□□

دو تا مربع ازین لحظه فرض کن در مِه

بکش دو کلبه ی خوشبختِ محو در باران

که بی قرار نشستهَ ند و سخت منتظرند

عروسی تو شود، پر شوند از مهمان

□□□□ ...

ازین به بعد  هزاران مربع دیگر

گرفته اند به خود  ژست های شهرستان

o

بگیر و دف بزن این چند بیت را و برقص

میان کوچه و  برزن، میانه ی میدان

 

بریز گل ، چمن، ... اصلاً بلند شو بر شهر

بگیر دامن پر نقش خویش را بتکان

 

تو چشم هات : اذا زلزلت ، ... همین کافی ست

که هر کسی که تو را دیده ، خورده است تکان

 

تو چشم هات{ ... }،که من ناگهان تکان خوردم

و طعم قهوه ی چشم تو ریخت از فنجان

 

خبر رسید به یکباره بم شهید شده ست

دویده خون به تن سرد قالی کرمان

 

گریست رادیو و، بغض خسته ی ایرج

شکست توی گلو، کات شد به ‹ الرّحمان

 

... پس از دو سال رسیدم بگو چکار کنم

منِ غریب _ منِ ناگهان _ منِ ویران

 

کسی نمانده، مگر عده ای که هر شب را

بدون سقف به سر برده اند در میدان

 

کسی نمانده، و من بی تو « هیچ کس شده ام »

خلاصه ای شده بم : « کُل من علیها فان »

 

كسي نمانده ولي پرتقال خونی بم

رسيده است سرِمرزهاي بازرگان

 

به خانه آمده ام، ...آه از مربعِ من

چه مانده است به جز سایه ی خودم در آن ؟

 

چگونه در بزنم بر دری که دیگر نیست

چگونه سر به شما؟ ... آه ای سر و سامان

 

تو نیستی و،  غریبانه چشم هایت را

کنار پنجره ای کاشتیم در گلدان  

  

1384 ديماه

 

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 16:3 | لینک  | 

فقر 

از مردن تو بر اثر روزنامه ها

دنيا خبر شدند  ِ مگر روزنامه ها

 

وقتي رسيده ام كه تو را دوره كرده اند

در ميزگرد بيشتر روزنامه ها

 

با عينك محدُب اين روزها شدي

تيتري درشت در نظر روزنامه ها

 

تو مرده اي و مرگ تو را جان گرفته اند

در باجه جسم محتضر روزنامه ها

 

مستاجر بلوك شب سرد بولوار

اي در سياه جدول هر روزنامه ِِ ...ها

 

اين چندمين شب است كه بي سقف و بي حصار

خوابيده جسم سرد تو بر روزنامه ها

 

پاشو پدر ببين كه اتاقي خريده ام

جايي براي عكس تو در روزنامه ها

 

جايي كنار آگهي مسكن و زمين

در واژه هاي در به در روزنامه ها

 

جايي كه منتشر نشود هرگز اين خبر:

جنگ دو تا فقير سر روزنامه ها

 

از مجموعه ي : مرثيه اي براي گل سرخ

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 0:10 | لینک  | 

 

 

لك لك ها

بر لوله ي تانك ها لانه كرده اند

هواپيماهاي جنگي زمين را شخم زده اند

برداشت روزنامه ها اين است

: جنگ تمام شده است

برگشته ام

در آستانه ي در

بازوانت را مي گشايي

و من

با آستين هايي كه به جيبم سنجاق است

تنها چهل در صد آغوش

برايت آورده ام

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 0:3 | لینک  | 

 

ابروش را کشیده -کمان کرده ماه را

بر صورتش دوباره جوان کرده ماه را

این زن که امشب آمده البته ماه نیست

زیبایی اش ولی نگران کرده ماه را

بر بام شهر آمده - از بند رخت شب

با ابرهاش در چمدان کرده ماه را

یک شب گرفته -دوخته بین ستاره هاش

قاطی دکمه های جهان کرده ماه را

 

نوشته شده توسط علی اصغر داوری  در ساعت 17:5 | لینک  |